ستایشستایش، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

عشق مامان و بابا

سفره هفت سین 1392

  یواش یواش داری کاکائوها رو جمع میکنی ها فضولههههههههه     باباسعید از نگاه کردن به دخملش لذت می بره     دخملی با کاکائوها قطار بازی می کنه     تقویم ٩٢ دخمل گلم     ...
11 فروردين 1392

سفر 1روزه به دزفول

    توضیحات باباسعید به ستایش جون در مورد جوجوها     گل مامان اینجا از جوجوها ترسیده بود     کلی باباسعید اذیت کرده بودی ، این دیگه نهایت عصبانیت همسر عزیز     اومدیم توی دل طبیعت ،‌بهتر از این دیگه نمیشه     کجا میرید صبر کنید منم برسم           دخملی کلی ذوق و بازی کرد                 عاشق این عکستم     قربون موهای قشنگت     همین طور داری میری کاری هم به مامان و بابا نداری...
13 اسفند 1391

گذروندن یک شب یدوت ستایش

سلام عسل مامان چهارشنبه ٢٥/١١/٩١ شرکت برای خانم های شاغل به مدت ٢روز در شهر آبادان کلاس گذاشت من هم یکی از دعوت شده ها بودم که علی رغم میل باطنی(چون از تنها گذاشتن دخترم وحشت داشتم و تا حالا این کار رو نکرده بودم) در این کلاس شرکت کردم البته با اصرار باباسعید و مامان گلم  ، قربون هر دوشون که همیشه در کتار من و به فکر پیشرفت من هستند ،خلاصه اون روز بعد ازظهر باباسعیداز مهد دخملمو برد پارک و کلی بازی کردی و بعد از پارک رفتید خونه مامان جون و شبو اونجا گذروندی خونه مامان جونو خیلی بهت خوش میگذره چون مامان جون به اندازه یه دنیا دوست داره و همیشه کلی خوراکی برای عسل...
27 بهمن 1391

راننده شخصی عسلم

عسل مامان  سلام صبح ١١/١١/٩١ من راننده شخصی دختر نازم شدم و برای اولین بار شما رو رسوندم مهدکودک ،البته وقتی چندماه بودی همیشه شمارو از مهد می اوردم و این کار روتین من بود ولی از زمانی که شیطنتتات شروع شد باباسعید زحمت رسوندن من و شما رو می کشید چون واقعا کنترل شما توی ماشین برای من سخت شده بود،تا اینکه باباجونی شب کار شد منم  که نمیخواستم سعیدجان اذیت بشه گفتم خودم با ماشین میرم مهد دخملی، اگر گلم اذیت کرد زمانایی که سعیدجان نیست با تاکسی سرویس میریم .. ولی خدا رو شکر شما دختر خوبی بودی و من از شما راضی بودم و تصمیم دارم صبحایی که باباجونی نیست شما رو با خودم با ماشین ببرم مهد ... ...
12 بهمن 1391

شب های یلدا

  مامان جونم چون اولین شب یلدا ١روزه بودی و منم اصلا حالم خوب نبود عکسی از اون شب ندارم    دومین شب یلدا عسلم ٣٠/٠٩/٩٠         سومین شب یلدا عسلم ١٠/١١/٩١ (بعلت سرماخوردگی عکس با تاخیر گرفته شد)   ...
27 دی 1391

بدون شرح

     این لباسای خوشگلو مامان جون برای دخملم خرید و دوخت                         گل مامان ١سال و پنج ماهست    دخملی بعد از ١یکسال فیلش یاد هندستون کرد   ستایش و بستنی دایتی  از راست به چپ مهیار جان - ستایش خانم - مهزیار عزیز (پسرا عموحمید) ستایش در حال بستنی خوردن و تماشای برنامه کودک  در حال مطالعه  مهدکودک ستایش خانم    مامان جونی عاشق این اسب هستی اجازه نمیدی زمانی که حضور داری کسی بهش دست بزنه ...
25 دی 1391

شب یلدا91

شب یلدا دختر نازم حالش خوب نبود عسلم بدنت داغ شده بود و از اونجایی که شنیده بودم ویروس جدیدی بین بچه ها پخش شده خیلی نگران و ناراحتت بودم ،چون باباسعید سرکار بود با مرتضی و زندایی جون بردیمت بیمارستان فاطمه زهرا ، دکتر برات ٢تا آمپول تجویز کرد وقتی آمپولا رو دیدی می گفتی : دایی دایی دایی  همین که آمپول زدی بابا سعیدتو صدا می زدی شب سختی رو گذروندیم، تا صبح چند بار پاشویت کردم می ترسیدم خوابم ببره و عسلم خدایی نکرده تشنج کنه ، خلاصه اینکه امسال ما بخاطر مریضی شما شب یلدا نداشتیم ، ان شاالله اگر عمری باقی باشه سال دیگه تلافی میکنم. ...
13 دی 1391